تبلیغات
باورعشق - نقاشی-داستان- JH

باورعشق

باور عشق و هنر اندیشه من است

نقاشی-داستان- JH

دوستان عزیزوگرامی لطفادراین وبلاگ پیام ی نگذارندچون غیرفعال میباشدلطفا به آدرس جدیدمن که درزیرقید شده مراجعه فرمایند

آدرس جدید      http://f-bavar.blogfa.com

زیر چترمن هستی!

 

 You  are  under  my  umbrella--JH

 

آنروز از آسمان سنگ میبارید آهن ..آتش..دنیا انگار

میخواست  واژگون شود . مذاب های آتشین همچنان

فرو میریخت که مرد چتر باورش را برای زن باز کرد...و

آخرین ناله ا ش راسرداد..

:عزیزم مرا باور کن ..چراهنوز به گذشته چشم دوخته

ای ..زن به چشمان مرد خیره شد. مرد نگاهش رنگ

دیگری به خود گرفته بود. تمام نیرویش تنها در دومردمک

سیاه  موج میزد ..زن مسحورومبهوت این تمرکز بی پلک

شده بود ..انگار سنگبارا ن آسمان  وفروریختن زمین را

دیگر نمیتوانست احساس کند ..ویا صداهای مهیب

وانفجارهای پیاپی را بشنود .

.انفجار وترکیدن سر آدمهایی که خون از گوش ودهانشان

 فواره میزد..

درسکوت محض گیج شده بود. تن کرختش رابرشانه

مرد تکیه داد..

ناگهان سکوت ازمیان دهان کلید شده مرد با  تکراریک

کلمه شکسته شد: ..باور باور باور..عزیزم من ..هستی

من باور کن مرا اگر میبینی دیگر نمی سوزم چون تمام

پیکرم خود آتش گرفته  است ..اگر میبینی سنگها برتنم

کارگر نمی باشند چون روئین تن شده ام ..اگر میبینی

زنده ام چون به عشق زنده مانده ام..

انگشتان زن برای لحظه ای بازوی مرد را فشرد  ..مرد

خندید ..وخنده اش به قهقه ای تبدیل شد که بر تمام

پوست زن نشست: امتحانم میکنی ؟فکر میکنی میگویم

اسفندیارم؟ من رباط نیستم ..آدم آهنی هم

نیستم ..چون آدم کوکی نشدم!..اگر بودم حالا نابودشده

 بودم ..داغون شده بودم ..البته عزیزم قبلن داغون شده

ام که حالا میتوانم کنارت باشم ..میدانی چند سال نفس

 نکشیده بودم ..همه نفس وخودم را درقفس سینه

حبس کرده بودم ،خیلی هم عجیب نیست ،حالا نفسم

رارهاکرده ام خودم هم همراه آن رها شده ام ..ابهام زن

دانه دانه بروی گونه اش فرومیریخت :یعنی تو بادیگران

فرق میکنی /مرد مجال نداد :نه دیگران باخوشان فرق

میکنند ..من تنها با  خودم فرق نمیکنم ..تنها خودم با

خودم متفاوت نیستم ..توی این چند سال زندگیم همه

چیزم را ازدست داده ام از تمام داروندارم همین چتر باقی

 مانده  ..که تو زیرش هستی ..همین ..حالا اگر تمام

باورم  به شکل یک چتر درآمده ..

زن نگذاشت حرف مردش  تمام شود :نکند تودیوانه

ای ..؟!!

مرد با خونسردی ادامه داد :من فکر میکنم در زندگی اگر

 کسی شهامت دیوانه شدن را نداشته باشد به اندیشه

 ودانش نمیرسد.آنوقت واقعن دیوانه میشوی.

زن صدایش به شکل جیغی در امد ..پس چرا آین همه

آدم جلوی چشم ما میمیرند ..

مرد اینبار جلوی خنده اش را گرفت :چه کسی گفت دارند

 میمیرند ..چشمان تو اینطور میبیند ..اینها هیچکدامشان

نمیمیرند. دارند تغیر میکنند ..تبدیل میشوند ..تجزیه

میشوند ..قالب میگیرند ..کلافه میشوند ..متفاوت

میشوند ..دیوانه میشوند.مست میشوند. گیج

میشوند ..تقسیم میشوند ..تکمیل میشوند..کوچک

میشوند بزرگ میشوند ...

زن فریادش بلند شد بس کن دیوانه..اگر اینطور است

پس چرا من هستم ؟اگر جواب این سوالم را دادی تمام

 تورا باور میکنم وبرای تمام عمر زیر چترت میمانم...مرد

آرام گرفت ودوباره به چشمان زن خیره شد..آرشی شده

بود که میخواست اندیشه اش را درکمان چشمانش به

آخرین نقطه زن برساند

 :خیلی خوب حالا خیالم راحت شد :چرا  توهستی ؟!

خب واضح  است ..چون تودرست شبیه خود من

هستی ..عزیز من آخر تو هستی مرد ..بیتاب شده بود...

 اورا بخود فشردو لبانش را بوسید.آنچنان که دسته چتر

یک علامت سوال وارونه را زیر سینه زن ایجاد کرد!.

 آنروز از اسمان سنگ میبارید آهن ..اتش..دنیا انگار

واژگون شده بود . مذاب های  آتشین همچنان فرو

میریخت که مرد چتر باورش راهمچنان  بربالای سر زن

گسترده بود ..

اماازدور تمام پرندگان تصور میکردند بزیر چتر تنها یک نفر

 ایستاده است

 

زیر چتر من هستی رنگ روغن-اثرجهانگیر دشتی زاده

 JH -you  are  under  my  ambrella

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط جهانگیر دشتی زاده | نظرات ()
نمایش نظرات 1 تا 30
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
آمار سايت