تبلیغات
باورعشق - شعر

باورعشق

باور عشق و هنر اندیشه من است

شعر

سفربه صفر

 

جاده درصورتم پرت میشود

من پرت درقطب نمایی که مغناطیس زمین را

اصلا نمیشناسد

کمی مانده به تخت جمشید

دلم میخواهد پیچکهایم رابرستونهای زخمی

وحجمی که درتصورت سبز نمیشود

بایک فرمان دور زنم

درکنگره  آواز قمر

وقتی وزیری شد

حیف که یک سطربرسنگ من میخی نمیشود

 

باورنمی کنم

اینجامگراسبهای تازی

تازیده/تاخت کرده/تاس انداخته درشهوت نردبان زمان

خاک رابالاکشیده اند،

که تاریخ میخواهد چشمان میشی پرویزرا

بربال پروانه اش بیهقی کند

 

ماه رویش نمیشود

رخ کج نمی کند که ما رانگاه کند

سنگین این ستون/این پلکان سترگ/  جاده..جاده ..جاده

جاده درصورتم پرت میشود

فرشته های این کتیبه زنده نمیشوند

میخواهم سیگارم راروشن کنم

 

مثل همیشه تنها اسکندردرکنج دشداشه سیاهش

یک کبریت بیخطر به من

 تعارف کرده است.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 توسط جهانگیر دشتی زاده | نظرات ()
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
آمار سايت