تبلیغات
باورعشق - داستان

باورعشق

باور عشق و هنر اندیشه من است

داستان

 

گوش ماهی                         

                                                                      نوشته:حهانگیردشتی زاده

 

 

گفت :خیلی وقته که چیزی ننوشته ای

گفتم :میخواهی چه بنویسم

گفت:قصه ،..شعری؟

گفتم:بحایش تادلت بخواهد نقاشی کرده ام،مگر ندیدی؟

گفت :ماکه چیزی ندیدیم

وخیره نگاهم کرد.. که دیدم یکمرتبه دارد تمام گوشت صورتم بریده می شود ودر حلقوم چشمانش فرو میرود.و کم کم خوشم می آمد که مرا بجز زبان وچشمانم بدون اینکه جویده شوم قورت میدهد .

حالا مانده است  یک جمجمه استخوانی باآرواره هایی که وقتی دست رویشان می کشم ،خشونت یک ترس عجیب  زیر انگشتانم مز مزه می شد.

 

اماچه لذتی بود ،که چشمانش ،نمی توانست ریزش جزامی جسمم را تماشا کند.

 

آمد نشست روی برآمدگی ساحل آنجا که گوش ماهی وصدفهای خردشده، نور آفتاب را بروی دامنش می تاراند...تند و تیز دوید، چند نوک که به آنها زد به جان خرچنگ کوچکی افتا د که سراسیمه دلش می خواست به خانه اش برسد!.

چند قدم مانده به ما مکثی کرد.گردنش رابالا کشید، وبروبرنگاهمان کرد،طوری که نه انگار به غیر ازما دریایی پشت سرش موج میزند،و یا سفیدی ابری درافق از به خون نشستن خورشیدآبستن گریه می شود.                        

من غروب  آنروز کشف اندیشدن پرنده دریایی را  زیر سنجاق موهایش پنهان کردم.

گفت :اما تو میتوانی بنویسی

گفتم دستم نمی رود

اینبار روی موجهای مرده دریا دیدم  کلمه هایی که درپیچ تاب آب ،رقصنده وقتی قطار میشوند،،میشوند: دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست.

که دستم را گرفت: خیلی سفید وقشنگه

گفتم :چی...؟

پروازپرنده رانشانم داد درآسمان وسربازی که نقش پوتینهایش رابرسیمای ساحل میکشید.

گفتم به من میدهی،

خند ید:چی؟

گفتم :دستت  را...گفت: په.. خودم چه کنم

دوباره پرنده آمده بودوجای پوتینها وجب وجب راه می رفت ،نوک میزدوفکر می کرد

یخ زده بودم ،

شاید اگر گوشتهای صورتم نریخته بود کمترمی لرزیدم.

 

 :فقط برای یک روز میخواهم. دست چپت راقرض بده. ،حالا که دلت می خواهد بنویسم ،باید یک دستت راعاریه داده باشی.

گفت :خیلی لفظ قلم حرف میزنی..

گفتم خا صیتش همین است که آدم زبان را ازیاد میبرد

گفت :خاصیت چی؟

کلمه عشق راقورت دادم .واحساس کردم پوست شکمم برای قلمبه زدن مورمورش می شود.

 

امشب هم تمام تنم مورمورش میشودبجز دستی که قرض گرفته وباید فردا کنار ساحل به صاحبش پس بدهم .

باورکنید حتی یک کلمه تاحالا ننوشته ام  !دریغ ازیک واژه که بر کاغذ ماسیده باشد.تنها چند جای انگشتش وانگشتم راآتش سیگار برشته است..

 

روی کاغذ سفید خاکسترسیگارم می افتد،کاغذ بدورش مچاله میشود،پرنده نوک میزند..

دست چپش شانه ام رانوازش میکد،سفید جای پوتینها راه می رود،به ما نگاه میکند،فکر میکند ،قدم رو خیز برمی دارد،پرمیکشد،پرواز می کند،.خاکستر ازمیان  قاصدک های    سینه اش روی گوش ماهی های شکسته می افتد،.

 

 خوب نگاه کنید حالا بیشتر وبیشتردارد اوج میگیرد..دارد فکر میکند ..

 من هیچ وقت ندیده بودم که یک پرنده کوچک آنهم از نوع دریایی اینهمه  فکر کرده باشد ،اینهمه

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 توسط جهانگیر دشتی زاده | نظرات ()
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
آمار سايت