تبلیغات
باورعشق - داستان

باورعشق

باور عشق و هنر اندیشه من است

داستان

سیلماکس

 

تازنده بودم اصلانتوانستم حرف دلم رابزنم . اما حالاکه مرده ام میتوانم تمام دق دلیهایم را روی سرتان خالی کنم،برایم هیچ مهم نیست که بخواهد چیزی دستگیرتان بشود ویا نشود....شما آدمها که هیچوقت حوصله فکر کردن درباره دیگران را نداشته اید،

اینکه به چه دلیلی خودم را نفله کردم با ان کاری نداشته باشید،که اگربخواهم بپردازم سر از یک رمان چند صد صفحه ای در خواهیم اورد. تنها به یک داستان کوتاه بسنده می کنم.

می دانم که حالا دوستان اهل قلم ونو پردازان مدرنیته من  جیغ وهوارشان بالا گرفته وکلمه بسنده مرا نشان گرفته اند

 

بگذا ر دستانتان درهواباقی بماند...من که مرده ام ،اگردلم خواست می توانم هج هج هم به ریشتان بخندم.

ولی می توانید نگاه کنید، اینجا راکه  تنها یک گره بد ترکیب  همه وجودم را به سقف آویزان کرده.

شاید حالا که خفه شده ام فریادهایم را از گلوو چشمان مرده ام باورکنید

حتما یادتان می آید...

همان شب من این کارراکردم ،شبی که ماه گرفته بودوچراغ، خانه مرا بیشتراز همیشه روشن، چهار پایه  زیبا تر ین سایه رابرای پنجره نقاشی کرد.

 

 

ازچهار پایه بالا رفتم ،می خواستم قدم بلند شود ،بزرگ شوم ،یک آدم درسته بزرگ.

رفتم وروی آن ایستادم یک دست ویک پایم رابالاآوردم توی هوا ضربدرکشیدم              ودور خودم چر خیدم 

هی دور خودم دور زدم وآواز خواندم ،تمام شعرهای فارسی اول تا چهام را ..

خواهرم باحسرت نگاهم کرد، گفت ای کاش من هم جای تو بودم،چقدخوشه مگه نه

زاغ وروباه راسردادم وبرایش رقصیدم .

خندید،برایم دست زد،چهار پایه  لق خورد من روی زمین افتادم ،دندان نیشم شکست،

خواهرم گریه کرد،..وچقدر پدرکتکم زد.

بچه گی است دیگر باید حرف بزرگترهاراگوش میکردم.

میخواستم بگویم این دندان شکسته ای را که در دهان نیمه بازم می بینید کار همان سالهاست

سالهای شیطنت.

گلاب توی سکسه اش  پرسید قول می دهی دیگه از چهار پایه بالا نری؟گفتم :نه

دوباره گریه کرد،به دست وپایم افتاد،صورتم رابوسید ،قریان صدقه ام رفت:باید قول بدی تا وقتیکه بزرگ نشی ازچهارپایه بالانری ،قول میدی ،گفتم باشه  قول میدم ولی  توروخداگریه نکن .گفت ولی داداشی من خیلی برایت میترسم.

 

طناب رابه پنکه سقفی گره زدم

 

پدرگفت دیگه لازم نیست توی گرما وشرجی بخوابیدوکلیدش راروشن کرد.پره ها بدنبال هم شروع به دویدن کردند. دفترمشقم را باد برداشته بود ،یادم می آید چوپان درغگو را می نوشتم

خواهرم با خوشحالی توی هوا پرید.مادرم گفت مبارک است وصلوات فرستاد.

پدر عشوه رفت:ساخت انگلیز است،سیلماکس اصل انگلیزی،دیگه مجبور نیستید توی..

مادرحرفش رابرید: یه وقت شیطون گولتون نزنه از چهار پایه بالابرید .پنکه سرتونو میزنه

گلاب گفت او به من قول داده .

آن روز مشقهایم را ننوشتم ، معلم کف دستم را باترکه سرخ کرد،خجالت کشیدم بگویم سیلماکس عجب پنکه ایست ،وساخت انگلیس است.

 

 

چهر پایه روی زمین پرت شد ومن درهوا آویزان شدم

 

درچند دقیقه تمام صورتم کبود شد ،آخرین نفسهایم درگلو ماند،ومن برای همیشه یک نفس راحت کشیدم،.

 سیلماکس قهقهه اش راسرداده بود که مادر آمدوجیغ کشید،پدرطناب را ازگردنم بازکرد

خواهرم ضجه زد،خودش را روی سینه ام انداخت .در یک چشم برهم زدن تمام کوچه توی اتاق چپید.

وهیچ وقت اتفاق نخواهدافتاد که این همه انسان در یک اتاق جا بگیرندحتی اگر به اندازه فکرشان کوچک شده باشند،که آنروز،عجیب افتاده بود.

پدر ناله کرد:روشنش کنید مردم گرمشان است

مادر چهارپایه را پشت سر آدمها پرت کرد

گلاب اشکهایش قطره قطره روی صورتش قطار می شد

که من  دراز دراز روی شانه هاغلطیدم ..

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 فروردین 1388 توسط جهانگیر دشتی زاده | نظرات ()
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
آمار سايت