تبلیغات
باورعشق - شعر**

باورعشق

باور عشق و هنر اندیشه من است

شعر**

 

 یادت نرفته است

انروزرا

که حس لامسه

 

غوغا کرده بود

نه انگار که

ناخنهای تیز بی لاکت

بر شانه ام زخم می کشید

حتما که یادت نرفته است

از سر تقصیرت

نمی توانم که  بگذرم

مگر نمی بینی

برای گفتن شعر

دارم اینهمه

گیج حرافی میکنم

 

 

 

 

 

 

 

شعر***

برهنه

     دراین خیابان

که راه بروی

کسی برای دیوانگیت

یک دهن کج نمی کند

درطبقه دوم

زنی نمانده است که بخواهد

با کرشمه سینه اش

رادر گلدان آویزان

کرده باشد

بدون  بهانه

چگونه میشود

یک دل سیر

آسمان را

آبی تماشا کرد

 

تنها سینه به سینه  مردی

می زنی

که

نام خیابانش را

فراموش کرده است


نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط جهانگیر دشتی زاده | نظرات ()
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
آمار سايت